آن کبوتر عاقبت از بند رست...
رفت و با دلدار دیگر عهد بست...
با که گویم که او هم خون من است؟...
خصمه جان و تشنه ى خون من است...
آخر آتش زد دل دیوانه را...
سوخت بی پروا پر پروانه را...
عشق من از من گذشتی خوش گذر ...
دیشب از کف رفت فردا را نگر...
آخر این یک بار از من بشنو پند...
بر منو بر روزگارم دل مبند...
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود...
عشق دیرین گسسته تارو پود...
گرچه آب رفته باز آید به رود...
ماهی بیچاره اما مرده بود...